أبو ريحان البيروني ( مترجم : باقر مظفرزاده )

826

الصيدنة في الطب ( داروشناسى در پزشكى ) ( فارسى )

853 . قلى 1 ليث گويد : شخار 2 را كه به او جامه شويند ، عرب او را قلى گويد و او خاكستر « درخت طاق » 3 است كه عرب او را « غضا » 4 گويد . طريق ساختن او آن است كه « درخت طاق » 5 و « شوره گياه » 6 را تر بيارند و آتش در او زنند . چون جمله اجزاى [ گياه ] سوخته شود و [ خاكستر ] يك جا گرد آيد ، آب بر وى بريزند و چون آب به [ خاكستر ] رسد جرم او سخت شود و شخار گردد . به لغت رومى او را اسطوريقون 7 گويند و به سريانى قليا 8 خوانند ، به لغت پارسى شخار گويند و به هندى سجى 9 گويند و در بعضى از مواضع ساجى گويند و يك نوع آن است كه او را كالو 10 خوانند . صاحب المشاهير گويد : به لغت عربى او را قلى و قلو 11 گويند . ابو حنيفه گويد : از جمله انواع او آنچه [ از گياهى به دست آيد ] كه عرب او را حرض گويد نيكوتر است . اين نوع را رنگ‌رزان به كار برند و هرچه جز اين است آبگينه‌گران به كار برند . او [ سپس ] گويد از اطراف نبات رمث نيز در وقتى كه رسيده شود شخار سازند 12 . ( 1 ) . پتاش ( پتاس ، نمك قليا ، كربنات پتاسيم صنعتى ) كه از Salsola kali L . ( شوره گياه ) و جز اين به دست مىآورند ؛ ابو منصور ، 460 ؛ ابن سينا ، 636 ؛ عيسى ، 6 161 ؛ كريموف ، سر الاسرار ، 135 ، يادداشت 109 . به عربى قلى نيز خوانده مىشود ، Lane ، 2993 ؛ alcali اروپايى و kalium آلمانى نيز از همين است ؛ ميمون ، 345 . ( 2 ) . شخار - مخفف اشخار و اشخار - نام فارسى كربنات پتاسيم صنعتى ؛ II , Vullers ، 415 . ( 3 ) . تاغ فارسى ، I , Vullers ، 411 . ( 4 ) . اغضا ، بايد خواند غضا ؛ نك . شمارهء 32 ، يادداشت 5 . ( 5 ) . طلق ، بايد خواند طاق ، نك . يادداشت 3 . ( 6 ) . شوره گياه . ( 7 ) . اسطروريقون ، بايد خواند اسطوريقون - يونانى ، بر بهلول ، 3 222 . ( 8 ) . قليا . ( 9 ) . سجّى ، قس . Platts ، 643 . ( 10 ) . كالو . ( 11 ) . چنين است در نسخهء فارسى : قلى و قلو . ( 12 ) . قس . ابو حنيفه ، 425 ، ص 190 ؛ لسان العرب ، XV ، 199 .